دلـــــــ❤ــــکـــده

وقتی پایین ترینم،خدا امید من است

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ

بساط شیطان

دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان ، بساطش را پهن کرده بود ؛ فریب می فروخت .

مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیش تر می خواستند .

توی بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ و خیانت ، جاه طلبی و قدرت .

هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد .

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را بعضی ها ایمانشان را

می دادند و بعضی آزادگی شان را .

 شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد .

حالم را بهم می زد ، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند

، موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام

 نجوا می کنم ، نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد ، می بینی

آدم ها خودشان دور من جمع شده اند ! جوابش را ندادم .

آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت : البته تو با این ها فرق می کنی . تو زیرکی و مؤمن .

زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد .

 اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند …

از شیطان بدم می آمد ، حرف هایش اما شیرین بود . گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت

ساعت ها کنار بساطش نشستم .

تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود . دور از چشم شیطان آن را

برداشتم و توی جیبم گذاشتم .

با خودم گفتم : بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یکبار هم او فریب بخورد .

به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم .

توی آن اما جز غرور چیزی نبود !!! جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت .

 فریب خورده بودم .

دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود . فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام .

تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم .

 می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم ، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم .

 به میدان رسیدم . شیطان اما نبود .

 آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل .

 اشک هایم که تمام شد ، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم ، که صدایی شنیدم .

صدای قلبم را …

 پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم .


ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·


چشم عسلی مهربون مرسی که همیشه برام نظر میگذاری



به شیطان گفتم : " لعنت بر شیطان " ! لبخند زد

پرسیدم : چرا میخندی؟

پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام می گیرد

پرسیدم : مگر چه کر ده ام؟

گفت : مرا لعنت میکنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکر ده ام

با تعجب پرسیدم : پس چرا زمین میخورم؟

جواب داد : نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکر ده ای . نفس تو هنوز وحشی است , تو را زمین میزند

پرسیدم : پس تو چه کاره ای؟

پاسخ داد : هر وقت سواری آموختی , برای رم دادن اسب تو خواهم آمد , فعلا برو سواری بیاموز



روزگاریست که شیطان فریاد میزند

آدمی پیدا کنید , سجده خواهم کرد



[ یکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 03:05 ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 0 :.