تبلیغات
دلـــــــ❤ــــکـــده - پاییزی

دلـــــــ❤ــــکـــده

وقتی پایین ترینم،خدا امید من است

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ

پاییزی

پاییزمیرسد ...


و از انبوه برگهای زرد رنگ ،


میوه هایی طلایی رنگ باقی مانده اند !


انبوه برگهای رقصنده با باد ...


هیچگاه اجازه جلوه به میوه ها را نداده بودند؛


چه در بهار وچه در تابستان !


و عجیب که خزان ،


برگها را بیقیمت کرد و میوه ها را قیمتی !



پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه های تازه بیارد، خدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است

جز این که روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند و خداوند فصل ها

یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند



پاییز مرا عاشق میکند

باران عاشقتر...

حالا تو بگو

این باران پاییزی

با من چه میکند؟





برگ های پاییزی...

سرشار از شعورِ درخت اند...

و خاطرات  سه فصل را بر دوش می کشند...

آرام قدم بگذار،

بر چهره ی تکیده ی آن ها...

این برگها حُرمت دارند!




فراموشی می آید

مانند همین پاییز...

با ابرهای سهمگینش

دیروز برگ خشکی دیدم

که نمیدانست از کدام شاخه جدا شده






[ سه شنبه 1 مهر 1393 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 0 :.