تبلیغات
دلـــــــ❤ــــکـــده - داستانک

دلـــــــ❤ــــکـــده

وقتی پایین ترینم،خدا امید من است

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ

داستانک

رنجش


روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .

علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم ، جواب نداد

و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .

سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :

خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده

و از درد به خود می پیچد آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟

مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم ،

آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .

سقراط پرسید : به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟

مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .

سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی ،

آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟

و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟

اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ،

بیماری فکری و روان نامش غفلت است.

و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است

دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند .

پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .

و بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است ...



ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·


چلچراغ خدا


گفتند: چهل‌ شب‌ حیاط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو کن. شب‌ چهلمین، خضر خواهد آمد .

چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روییدم‌ و خضر نیامد.

زیرا فراموش‌ کرده‌ بودم‌ حیاط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو کنم .

گفتند: چله‌ نشینی‌ کن . چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت .

شب‌ چهلمین‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهی‌ رفت

و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ کوچک‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم،

اما هرگز بلندی‌ را بوی‌ نبردم. زیرا از یاد برده‌ بودم‌ که‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنیا زنجیر کرده‌ام .

گفتند: دلت‌ پرنیان‌ بهشتی‌ است . خدا عشق‌ را در آن‌ پیچیده‌ است . پرنیان‌ دلت‌ را واکن‌

تا بوی‌ بهشت‌ در زمین‌ پراکنده‌ شود . چنین‌ کردم ...،

بوی‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت .

و تازه‌ دانستم‌ بی‌ آن‌ که‌ باخبر باشم ، شیطان‌ از دلم‌ چهل‌ تکه‌ای‌ برای‌ خودش‌ دوخته‌ است .


به‌ اینجا که‌ می‌رسم، ناامید می‌شوم ، آن‌قدر که‌ می‌خواهم‌ همه سرازیری‌ جهنم‌ را یکریز بدوم .

اما فرشته‌ای‌ دستم‌ را می‌گیرد و می‌گوید : هنوز فرصت‌ هست ، به‌ آسمان‌ نگاه‌ کن .

خدا چلچراغی‌ از آسمان‌ آویخته‌ است‌ که‌ هر چراغش‌ دلی‌ است . دلت‌ را روشن‌ کن .

تا چلچراغ‌ خدا را بیفروزی .فرشته‌ شمعی‌ به‌ من‌ می‌ دهد و می‌ رود .

راستی‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ کن ، ببین‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است ...




ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·


لاک پشت



پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی...

اندوهگین بود که هیچگاه از اندکی بسیار را نخواهد رفت...

آهسته آهسته میخزید . دشوار و کند و دورها همیشه دور بود

و تقدیرش را به تلخی بر دوش میکشید

پرنده ای در آسمان بال گشود...سبکبال...

با خود زمزمه کرد " این عدل نیست , عدالت نیست "

من هیچگاه نمیرسم...هیچگاه...

و در لاک سنگی خود خزید...

دست های خدا لاک پشت را از زمین بلند کرد ,  حجم سنگینش را

زمین را نشانش داد...زمین که دیوانه وار گرد بود

و گفت نگاه کن  , ابتدا و انتهایی ندارد , هیچکس نمیرسد

چون رسیدنی در کار نیست , فقط رفتن است , حتی اگر اندکی

و هر بار که می روی رسیده ای

و باور کن آنچه بر دوش توست , تنها لاک سنگینی نیست

تو پاره ای از هستی را بر دوش میکشی , پاره ای از مرا

خدا لاک پشت را بر زمین گذاشت اما دیگر نه بارش چنان سنگین بود و نه راه ها چنان دور

به راه افتاد و زمزمه کرد " رفتن , حتی اگر اندکی "

و پاره ای از " او " را بر دوش کشید

اما اینبار با عشق





نسیم دانه ای را از دوش مورچه انداخت....


مورچه  دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت :


" گاهی یادم میرود که هستی , کاش بیشتر نسیم میوزید... "





[ دوشنبه 20 مرداد 1393 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 0 :.