دلـــــــ❤ــــکـــده

وقتی پایین ترینم،خدا امید من است

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ

روز های خوب من

امروز داشتم عکس هایی که با دوستای خوبم توی دوران دانشجوییم

گرفته بودم را نگاه میکردم , یکدفعه چقدر دلم برای اون روزها تنگ شد

برای آدم هایی که 4 سال تمام جزیی از خانوادم شده بودن

چقدر دلم برای آنا تنگ شد , دلم برای اون بستنی هایی که

هر روز بعد از ظهر با هم میخوردیم , برای شیطنت ها ,

برای بازی گوشی ها , برای کلاس هایی که با هم میرفتیم

برای همه چیز دلم تنگ ....

کسی که هیچوقت توی دوستی تنهام نزاشت

چه روز هایی با هم داشتیم , چقدر توی خوابگاه بهمون خوش میگذشت

غصه داشتیم ولی غصه هامون یه رنگ دیگه ای داشت

غصه هامون غصه نبود , دل خوش بودیم

وقتی با هم بودیم غم زیادی نداشتیم

اگرم کسی غم به دلش میومد کمکش میکردیم

چه دوران خوبی بود .....

چه شب هایی که تا صبح بیدار میموندیم و حرف میزدیم

انگار حرف هامون هیچوقت تمامی نداشت

چقدر میخندیدیم و چقدر بهمون از طرف مسئول خوابگاه اخطار میدادن که دیروقت

چرا روزهای خوب زود میگذره

هیچوقت بغضی را که بعد از رفتن آنا از پیشم داشتم را فراموش نمیکنم

بعد از اون نتونستم با کس دیگه ای صمیمی بشم

البته دوستای خوب دیگه ای هم داشتم که همشون را دوست داشتم و دارم

دلم برای دانشگاهمون هم تنگ شد دانشگاهی که منو با عزیزدلم آشنا کرد

خدایا شکرت که سرنوشت منو اینطوری قرار دادی

درسته که اون روزها گذشتن ولی

خاطرات اون لحظه ها همیشه توی قلب  و ذهنم هست

دلنوشته شادی






[ یکشنبه 19 مرداد 1393 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 0 :.