دلـــــــ❤ــــکـــده

وقتی پایین ترینم،خدا امید من است

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ

مرا ببخش

خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد

و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش

از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت

اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح

آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

خدای مهربونم اگر دلی را شکستم  , اگر بنده خوبی برات نبودم ...

اگر تو همیشه نگاهم کردی و من ناخواسته ازت روی برگردوندم ...

تو مثل همیشه منو ببخش




در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یکساله باش

که وقتی او را به هوا می اندازی میخندد ...

چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت



آتشی که نمى سوزاند ابراهیم را

و دریایى که غرق نمی کند موسى را

کودکی که مادرش او را به دست موجهاى نیل می سپارد

تا برسد به خانه ی تشنه به خونش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند ، سر از خانه ی عزیز مصر در می آورد

آیا هنوز هم نیاموختی که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند

و خدا نخواهد نمی توانند ؟

پس به تدبیرش اعتماد کن...

به حکمتش دل بسپار...

به او توکل کن و به سمت او قدمی بردار...

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی



(نزدیک هستی...حس میکنم)

"نحن اقرب الیه من حبل الورید"


گفتی نزدیکم

صدای رگ گردنم را حس میکنم !


مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای برمی خورد.

فرشته به او می گوید:

فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی،

و همان یاری ات می کند. خوب فکر کن.

مرد به یاد می آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت،

عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید.

تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند.

گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند

و شروع می کنند به بالا رفتن از آن.

اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی گردد و آنها را هل می دهد.

در همین لحظه، تار پاره می شود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی گردد…

صدای فرشته را می شنود که:

افسوس، خودخواهی ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی،

به پلیدی تبدیل کرد…






جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت.

شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت

با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید

و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...

 

خورشید ، تاریکی را می شست .

می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و

 روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.

شیطان روز را نفرین می کرد.

روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.

 

شیطان با خودش می گفت:

کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید

 را در آن پیچید یا کاش …

و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد:

کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است

 و گم شدن ابتدای جهنم.


اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند!

 این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!

شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد.

 جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.


حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی،

 جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ،

 تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.




[ چهارشنبه 8 مرداد 1393 ] [ 11:43 ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 0 :.